نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 شهريور 1392برچسب:, توسط محمد |

يک شب خوب تو اسمون يک ستاره ي چشمک زنون

 

 

خنديد و گفت: "کنارتم تا اخرش تا پاي جون ...

 

ستاره ي قشنگي بود ارومو نازو مهربون ...

 

ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون ...

 

 

اما زياد طول نکشيد عشق منو ستاره جون !!

 

ماهه اومد ستاررو دزديد و برد نا مهربون ...

 

ستاره رفت با رفتنش منم شدم بي همزبون ... !!!

 

حالا شبا به ياده اون چشم مي دوزم به اسمون

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 شهريور 1392برچسب:, توسط محمد |

مرا به ذهنت نه.....به دلت بسپار.....

 

من از گم شدن در جاهای شلوغ

 

می ترسم..

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 شهريور 1392برچسب:, توسط محمد |

مـ ـیـزنـمـ بــہ פֿــیـابـ ـاט و پـ ــایمـ را بــہ

پـ ـیـشــانے اش مـیـ ـڪوبـ ـمـ …!

مـ ــט لـ ـج ایـ ـט פֿــیـابـ ـانے را ڪـہ

از هـ ـیـچ طـ ـرف بــہ تـ♥ــو نـمـ ـیرســـב … בر مے آورمـ...

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 شهريور 1392برچسب:, توسط محمد |

 هے غـَریبــﮧ

 شـَب ِ عـَروسے کـت و شـَلوار ِ سیــآهش رآ بـﮧ او بپـُوشــآטּ

 رنـگ ِ سیــآه بـﮧ مـَـرد ِ مـَـטּ خـیلے مے آیـَد

 بـَند ِ کـِروآتـش رآ خـُـودت سـِفت کـُـטּ

 ایــטּ کــآر رآ دوسـت دآرد

 وقـتے دستــآنت رآ مے گیــرد

 خـُـودت رآ در آغـُـوش ِ او بے انـدآز

 بــآ ایــטּ کــآر احســآس ِ آرآمـِش مے کــُند

 زَحمـَت ِ تــآج ِ عـَروس رآ نــَکش

 سـَلیقـﮧ اش رآ خـُـوب مے دآنـَم ، بـَرآیت گـِرفتـﮧ اسـت

 خـُلآصـﮧ کـُنم غـَریبـﮧ

 جـآטּ ِ تـُـو و جـآטּ ِ مـَـرد ِ مـَـטּ ...

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 شهريور 1392برچسب:, توسط محمد |

آرامــش یــعنی ؛ هر وقــت قهــر کردی ، مطمئـن باشی بجـز تــو ، هیچکــس جاتو نمیگــیره...

 

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 24 مرداد 1392برچسب:, توسط محمد |

اولش شیرینه 

اولش عشق سرزده میاد تو دلت

اما...

اخرش تلخ

آخرش تموم هستی ات رو ازت میگیره تا از دلت دست برداره

 

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 24 مرداد 1392برچسب:, توسط محمد |

یه وقتایی لازم نیست حرفی زده شه بین دو نفر...

همین که دستت رو آروم بگیره.....
 

یه فشار کوچیک بده.....
 

این یعنی من هستم تا آخرش.....
 

همین کافیه....!
 

 

 

                                                  

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 24 مرداد 1392برچسب:, توسط محمد |

وقتی در اتاقم تنها صدای...

تیک‌تاک ساعت را می‌شنوم...

و سکوت را...

آن‌وقت است که می‌فهمم...

این تو نیستی...

خیال توست...!

 

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 24 مرداد 1392برچسب:, توسط محمد |

به کلاغــــها بگویید: 


قصه ی من 


اینجا 


... تمام شد، 


یکی.. 


بود و نبود مرا با خود برد... !

 

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 23 مرداد 1392برچسب:, توسط محمد |

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد... 


تظاهر به بی تفاوتی، 


تظاهر به بی خیـــــالی،

 
به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست... اما . . .

 
چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"
 

 

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.